نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل ، آفرین دل ، مرحبا دل زدستش یک دم آسایش ندارم نمی دانم چه باید کرد با دل هزاران بار منعش کردم از عشق مگر برگشت از راه خطا دل ؟ به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل ، مصیبت دل ، بلا دل از این دل داد من بستان خدایا زدستش تا به کی گویم خدا دل درون سینه اهی هم ندارم ستمکش دل ، پریشان دل ، گدا دل به تاری گردنش را بسته زلفت فقیرو عاجزو بی دست و پا دل بشد خاک و زکویت بر نخیزد زهی ثابت قدم دل با وفا دل
برچسب:
نویسنده: یگانه اسدیپور
تاريخ: دوشنبه
28 آذر
1401 ساعت: 22:02